تبليغاتX
کلمه

کلمه
 
قالب وبلاگ

http://s1.picofile.com/file/6514972832/333.jpg

وقتی که دیگر نبود ،

                من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

                من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

                من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

                 من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

                 من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

                        مثل تنها مردن ...


برچسب‌ها: دکتر شریعتی
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:57 ] [ محمد رضا ]
روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:47 ] [ محمد رضا ]

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:26 ] [ محمد رضا ]


اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه!

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم: اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم!

گفتم: دکتر دیگه ای.. خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد!

گفتم: خدا کریمه، انشالله  که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

 

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم!؟

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم؛ اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت، خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد! با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.. آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه!

 

سرتونو درد نیارم من کار میکردم؛ اما حرص نداشتم.. بین مردم بودم؛ اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم..

ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.. گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.. مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.. خلاصه اینکه این ماجرا منو آدم خوب و مهربانی کرد.

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

 

گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم! با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

 

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم.. گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم؟ گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند: نه!

خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 19:2 ] [ محمد رضا ]

Download

1.72 MB

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 18:50 ] [ محمد رضا ]

با صدای لرزه گوشی از خواب بیدار میشوم.چشم هایم را باز که میکنم نور ابی صفحه را میبینم. صورتم داغ است،احساس میکنم صورتم را با اب داغ شسته ام. Sms دارم. Sms? مرا به یاد چیزی می اندازد. گوشی را بر میدارم و  میخوانمش. میبندمش، صفحه ای باز میکنم

-         - چی شد؟

به یک دقیقه نکشید...

-         - اومدیم خونه،من خیابونم

مینویسم...

-        -  نگفتم الکیه؟ منم خواب بودم

صورتم را با اب سرد میشویم. صدای چند پیر زن از بیرون می اید. بعد از ظهر ها کارشان حرف زدن است،زندگیشان حرف زدن است.

فکر میکنم...

من کیستم؟ گاهی فکر میکنم چون "مورسو" بیگانه هستم که هیچ چیز برایش اهمیتی ندارد و نسبت به همه چیز بی اعتنا است، کسی که وقتی دستش را میفشرند عجله دارد که دستش را رها کنند.اما وقتی که به خاطر قتل یک بیگناه به زندان می افتد میفهمد که زندگی چقدر شیرین بوده است.

ویا چون "روکانتن" سارتر که دوست میدارد به اراده ی خود زندگی کند و شوقی در خود به وجود بیاورد ولی پس از جستجوی بسیار کارش را پوچ میپندارد.

نمیدانم،گاهی نه شوقی برای زیستن دارم که اراده ای را در من به وجود اورد،و گاهی چنان زندگی را دوست میدارم و گویا فریاد میزنم:

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

فکر که میکنم میبینم من مخلوطی از مورسو و روکانتن هستم انسانی که خیلی چیز ها برایش بی اهمیت است(یا بود) و در پی یک زندگی ارادی زیبا میگردد و هر چقدر میرود به هیچ میرسد. و هرچقدر که به هیچ میرسد باز میگردد و بر بیگانگی خود می افزاید و باز تلاش میکند که معنای زندگیش را بیابد. اما حاصل کار فقط بیگانگی است.

یا شاید من چون مورسو بیگانه ام که به زندان نیوفتاده میدانم زندگی زیبا و شیرین است اما این بیگانگی گویا هیچ شوقی برایم باقی نگذاشته است.

و هر کس که شوقی برای زندگی نداشته باشد اراده ای هم در زندگی نخواهد داشت.

بادی از پنجره به داخل میوزد.

"سلامت باشی حال شما خوبه؟" پیرزن ها،زندگیشان گویا در حجم این کوچه جاریست.

کاش کسی اکنون از من میپرسید،حالت خوب است؟

-       -   نمیدانم. خوب یعنی چه؟

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 17:53 ] [ محمد رضا ]

نمیدانم چه مرگ ام شده است.توی کله ام هیاهوست.احساس می کنم مثل بچه های دبستانی هیچ چیزنمی

دانم.ساده ترین سوال هابرای من معمای پیچیده شده اند.همه جاتاریک شده است.انگارکورشده ام.سرم را

روی زانوهای سایه ولای چادرسفیدش می پوشانم ودست هاش راتوی دست هام می گیرم.انگاربغض چند

ساله ای درمن می ترکد.بوی عطریاس ازچادرنمازسایه توی ریه هام می پیچد.سایه دست هاش راازلابه

لای انگشتانم بیرون می آوردوآنهارالای موهام فرومی کندوشروع می کندبه خواندن شعری که عجیب

برای من آشناست.

من خواب دیده ام که کسی می آید/من خواب یک ستاره قرمزدیده ام/وپلک چشم ام هی می پرد/وکفش

هایم هی جفت می شوند/وکورشوم/اگردروغ بگویم/کسی می آید/کسی دیگر/کسی بهتر/کسی که مثل هیچکس

نیست/ومثل آن کسی است که بایدباشد/وقدش ازدرخت های خانه معمارهم بلندتراست/وصورت اش/ازصورت

امام زمان هم روشن ترواسم اش آن چنان که مادر/دراول نمازودرآخرنمازصداش می کند/یاقاضی الحاجات

است/ومی تواند/تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را/باچشم های بسته بخواند/من پله های پشت بام را

جاروکرده ام/وشیشه های پنجره راهم شسته ام/کسی می آید/وشربت سیاه سرفه راقسمت می

 کند/ونمره ی مریض خانه راقسمت می کند/وسهم مارامی دهد/من خواب دیده ام....

سایه انگشت هاش راازتوی موهام بیرون می آوردوبرای لحظه ای توی انگشتانم گره می زند.دست اش را

روی پیشانی ام می گذاردوبعدروی چشم هام که حالامی سوزندوناگهان پرازآب شورمی شوند.


برچسب‌ها: مصطفی مستور
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:40 ] [ محمد رضا ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
Online User