|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
الفْ جانم !
بر تو شيرين باد حلول ِ اين بهار جدايی که در اوقاتی به تنفس ِ
هوای اين خاک مشغولم که تو هيچ معرفتی به ديدارم نداری .
هديه ام به تو ، تکه جانی است ، باقی مانده از انفجار اسفند
که ديگر هيچ ندارم .
کاش قلبِ زنده ايی بود در اين کالبد تا تپشش را
لالايی ِ شبهای نازنينْ پيکرت می کردم .
کاش دست هايم خواستنی بود هنوز تا شانه گيسوانت می شدند باز .
کاش شأ نی داشت وجودمْ در چشمانت ، تا فدای تو می کردم آن را .
کاش تو را می توانست سرودن که ديوانْ ديوانْ دريا می ساختم از عشق
و جشن می گرفتم شنای تو را در کلمات آن .
کاش مجنونت نبودم من اين مقدار ، تا سر نرود
حوصله ات از اين همه عشق .
هستِ دنيا
تويی
و نيستش
من
که من
با تو هستم
و تو
بی من
نثار تو می کنم
هر چه زيبا يی است در جهان را
يعنی
هر چه رويا دارم را
يعنی
تو را
نثار تو می کنم ...
س.عميد
چند ورق کاغذ
و مرگِ زشتِ من
اين روزها
خون می بارد از انگشت دست
چه کسی
گور مرا خواهد جست
در کنارم
خواهد خفت
س.عميد
به افسانه امیر و امیر افسانه :
برادری که رفت , خواهری که ماند ...
صورت کبودش میان ملحفه و دیوارها
چراغ ها و پرده ها
صورت ها و پوشش ها
که همگی سپید و رنگ پریده
آرام احاطه اش کرده اند
در عین رنجوری
قدرتمند می نماید
قدرتی آفریده شده از تفاوت .
نفسی به درون می دهد
می داند که بازدم این دم آخرین است .
پلک بر چشم می گذارد
مروری و خاطره ایی
و قطره ایی اشک ...
خیال سپید رویان رنگ پریده آرام می گیرد :
رخ کبودش را
با مابقی ملحفه
سپید می کنند ...
رفته است او
ولی
دختر خانه بغلی
کوچه و چرخ و فلک
زنده ماندند و باقی
تا خاطره نفر بعد شوند ...
س.عمید
گمشده ابدی من !
فرودآی برمن !
که طغیان انگشتان این دست
آرام حضوری می طلبد .
مرا گم کن !
آنجا
که خود گمشده ایی !
لااقل کاش
وزشی بودم من
که در برم می شدی یکبار
و عمری
بوی تو را می دادم ...
س.عمید
ایستادن برابر آینه ایی
و تو نیستی
و تصویرت چرا
که باید
نوازش آینه را آموخت
آن سوی ديوار ،پيچش دو تن است و دلدادگی دو روح
و ناله های خفه ايی که آسمانی ترين است برايشان .
و اين سو , دخترکی در کنج که پناهش تنها ,
دو دستِ کوچکِ به گوش چسبيده است
تا خاموش شود آن ناله های روح تراش
تا خشک شوند آن دو چشم معصوم
که آرام بخوابد تا صبحدمِ فردا ...
س.عمید