|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
پيرْ مردی بر گهواره
با پستانکی بر لب
خواهم مُرد حتما
که مادری نيست دگر
و آغوشی که به من
سينه ايی پُر شيردهد
آی!
سفرِ لعنتی !
سراسرم را زخم کرده ايی اکنون !
نمی بينی
که چه سختْ خراشيده است اين بدن !؟
يادت نيست
که چگونه مرا بر سنگلاخ ِ بُرّنده ثانيه
ديوانه وار می کشاندی !؟
تا به کی
اینگونه تلخ
ببينم و بشنوم و لمس
و دَم نتوانم زدن !؟
تا به کی
تشنه شعور و کمی فکر !؟
لعنت به تو !
که مرا به جايی نهادی
که عدل کنم .
بی رحم ِ بی پايان !
اوی ِ مرا نيز می بری !؟
هنوز هم رسم ِ شکنجه پا بر جاست !؟
هنوز هم فرياد
نوای ِ مرگ است !
کمی آرام تر !
به قفس ِ شبهايت
به کوير ابر هايت
تو را سوگند
کمی آرام تر !
س.عميد

به انتظار ِ بوسه ايی
بر لبِ سرخ ِ يک مرگ !
و فقط
يک سقف و چهار ديوار !
آ.....ی !
نفرين بر تو
زمان !
س.عميد
به حسین مهکام
طفل ِ من و قلب ِ قناری یک چشمْ پُر و یک دستْ خالی من از بَر دارْ رفتن
با دستِ باورْ
من از
عصيان ِ اشکِ يک کبوترْ
می هراسم ...

من فقط می خواستم
زیر داغ ِ این زمینْ
بوسه ام
رنگی دهد
روی ِ سراسرْ زخم را
من فقط می خواستم
با نقابِ یک بغلْ
چنگِ من
مرهم شود
زخم ِ سراسرْ عشق را
س.عمید