|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|

آسوده باشید !
آغوشم باز است
بزنید تازیانه ها را
می دانم
یادگارهای جاودانه
پاداش قدم اهورایی است
و چه یادگاری
جاودانه تر از زخم .
بزنید !
پاداشم دهید !
...
س.عمید
پاهایت را بر ساحل بگذار
بعد ِ مرگ
تو را با موج
لمس خواهم کرد ...
س.عمید
دو هزار و شش غروب است دقيقآ
که مهمان اويم
از درونِ کلبه .
هر بار
به محض سُکْ سُکِ ماه از پشت کوه
به آستانه پنج دری می شتابم
و ميزبانی او
با بوسه ايی نيمه عريان
که بادْ
پیکِ خوشبختش می شود .
*********
سومين غروب است که نيست .
از هر که می پرسمش
می گويد
در آن خانه سال هاست که کسی نيست !
*********
اولين غروب در دارالمجانين
سی امين غروبی که او نيست ...
س.عميد