|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
چقدر به گریه انداخت مرا این خنده ها !
پدر پیر از ترس آنکه به بهانه بردن من به خانه نریزند
و او و مادر را نیز از لگد پرانی ها بی نصیب مگذارند ، عکسی
بزرگ از آنی که دوستش نمی داشت به طاق خانه چسبانده بود تا
شفاعتش کند هنگام آشوب !
اکنون پدر آسوده و خفته این دنیا و سرمست آن دنیا است و مادر
هنوز دل نگران آن روز ها ... اما دیگر مخفیانه به دنبالم نمی آید
تا وصله کند پیرهن زخمی را !
یا غیاث المستغیثین !
یادت هست اجساد حل شده در دریاچه نمک را !؟

... و آن بارانی که قرار بود ببارد !
... او هنوز به انتظار نشسته !
...
...
با هم به قافیه آمده اند !
کاهن
یاوه می گوید !
موج
شیهه می زند !
اورشلیم
دیگر مقدس نیست !
وَگ
به نبوّت می رسد !
آویده
سراپا عریان می آید !
س.عمید


![]()
من از آن باله روح
واله از رقص دو بال
سوخته طعم ِ نگاه
تشنه اشکِ گیاه
به جهان می پرمُ
روی خدا می بوسم
س.عمید
دم ِ غروب ٬ وقتی دیدم اون زن چه حالی شد از مردن ِ پسرش
با خودم عهد کردم ٬ تا مادرم زِنده است نمیرم .
س.عمید