|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
و من مجنون آن قطره اشک
که بر گونه ات می غلطید
وقتی باران بارید
تن من
خیس باورهای زشت شد
عذابی که نازل کردی
تا آرام نمیریم
و خواندی اش فهم
یک لطف الهی .
توبه از آدمیت !
مرا ببوس
و به خاک بسپار ...
س.عمید
این روزهای چند و چون را ببخشایید برمن !
کمی آغشته اسیری ام !
بپذیرید عذر مرا گر ادب بجا نمی آورم گهگاه !
که بی پاسخی من نه از گستاخی
که از عجز من است برابر آن همه محبت شما !
پروردگارا !
مددی ...
بدرود !
س.عمید
دخیل بر دار می بندم ...

با حرص پک محکم دیگری زد و دود غلیضش را با ولع تمام بلعید .
زرد و سرخ بود بین انگشتانش آنقدر که فیلتر در دستش می سوخت .
انگار که دوا گلی مالیده باشند یا حنا .
گفت : " هیچکس مثل سیگار به آدم وفا نداره ! با اینکه می دونه ته خط
له می شه زیر دست و پات ولی باز تا آخر باهات می سوزه ! "
س.عمید