|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
کافی بود غروب بگذره و وقت عشاء برسه
تا وَالزاریات راه بندازه که آه و واویلا :
" معلوم نیست مش غلامحسین خان ِ بی نوای ِ من ٬ گیر کدوم جُعَنلق دِیلاقی افتاده!؟
گفتم یه چکه اون دندون ِ عاریه ی مادر مرده ات رو ٬ رو اون جیگرت بذار
تا جَخت این عطسه کوفتیم برسه ها !
دیدی همینجوری رضا قورتکی بیوه شدم سر پیری !
زیر تِرن دودی نرفته باشه یهو !
اون طفلک ریغماسی پشه لگدش بزنه زِرتش قمصور میشه ٬
چه برسه اگه یه کَتی های زیر گذر به هوای یه قرون و دو قرون
بخوان لخت کنن آقام رو !
یا ضامن آهو !
همه ی کاسهْ بشقاب های گلْ خَطمی با اون استکان های شاه نشون
نذرِ سفره خونت ! فقط گیرِ حکیم و محکمه نیفته بدبخت ! ... "
بعد بی هوا شروع می کرد به سکسکه و آروغ زدن !
دو سه لیوان قنداغ که سر می کشید مادرم زیر بغلش رو می گرفت و می برد تو
آلاچیق خونمون ٬ به هوای اینکه " ما تلفن داریم ! بلکه هم از دم ِ تِلْگراف خونه
رَد شه و یاد خبر دادن بیفته! "
تا خوابش می برد ٬ سایه ی پَخ مش غلامحسین خان که پیلْ پیلْی راه می رفت
و کُتش به زور رو شونش وایساده بود از تو پنج دری معلوم می شد !
اونقدر پاتیل و خراب بود که به کلْ بی خیال ِ سرخابْ سفیدابی می شد
که از صورتِ شهرزادْ آپاردی رو لباش جا مونده !
سریر عمید
تنها نظرکی بس بود تا چون آن موی مضطرب و پریشان ٬
زنده بودن را به باد سپرد و دل را به دریا ...
و آن دو چشم که چون قهوه ٬ تلخ بود و به مانند همه آن داستانک های
عشقْ بستر ٬ مست !
چه پریشان حالی ٬
که چرا می داند و می فهمد که آن مرمرینْ پای ِ خوش تراش
و آن وحش ِ آغوش ٬ زیباتر است از آن اندیشه نهفته در سر
و عشقی که بیشتر و کمترش میان آن مزایده بدن ٬
محلی از اعراب ندارد ...
دست در جیبی می کند که کک هایش از فقر جان می سپرند
و قدم های آشفته ایی که درون دریا گم شد ...
س.عمید
بهار ۸۳

اوی من !
گلها را برای تو خریده ام !
به یاد آن لب که به عقد سینه ات درآمد !
و عروج اشکم به قنوت آوازت !
حضرت !
طرّه ایی مو لطفأ !
وضوی پرواز ساخته ام !
س.عمید