|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
نه به خاطرتاریکی !
به خاطر خوابیدن !
نه به خاطر اینکه خودم مجبور بودم بخوابم !
به خاطر اینکه پدر و مادرم می خوابیدن !
نه به خاطر اینکه دوست داشتم پیش من باشن !
به خاطر اینکه گریه می کردم وعذاب می کشیدم از صدای خوابیدنشون !
به خاطر اینکه پتو تو گوشم می کردم تا ارتعاش ماچ های آب دار پدرم
و ناله های یکنواخت مادرم ، دیوانم نکنه !
پدرم پنج ساله مُرده !
اما من هنوز هراس دارم از تموم شدن روز !
عذاب می کشم و گریه می کنم موقع خواب !
به خاطر اینکه مادرم پیر شده و شبها درد می کشه !
سریر عمید
چهار سوی ِ رد ناله هایت را
بر تنومندی دندانم
خط کشی کردم !
...
" با وضو وارد شوید "
سریر عمید