|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
از وقتی راه رفتم
هر روز عصر ، به عشق این لحظه ، چشم به در می دوختم !
لباس هایش را که عوض می کرد ، روی کاناپه یَله می داد و می گفت :
" بیا بغل بابایی دُخمَل خانوم ! "
بعد می پریدم توی بغلش و یک ساعت نوازشش می کردم و نوازشم می کرد !
دیروز عصر ، مثل همیشه پریدم روی پاهایش !
گفت: " چشمات برق بلوغ می زنه دُخمَل خانوم ! "
دست هایش را حلقه کرد و زیر سینه هایم گره زد !
شروع کرد به بوسیدن و بوییدن !
حس کردم یک چیزی در او زیر بدنم آرام ، رشد کرد و سفت شد !
حرکت دانه های عرق سردی که بر بدنم نشسته بود ، دیوانه ام می کرد !
مثل گلوله ای سرخ ، از جا کنده شدم و به سمت اتاق دویدم !
...
آغوشی که در آن کودکی می کردم ، مُرد !
اولین مردی که از بلوغم تحریک شد ، پدرم بود !
سریر عمید