|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|

وقتی دندان هایش را با قدرتِ تمام ، در گردن ِ آن بیچاره فرو کرد ،
انگار که در ِ شامْ پاین باز کرده باشند ،
خون ، در دهانش فواره زد !
طعم ِ لذیذِ خون ِ داغ ، نگاهش را لبریز ِ لبخند کرد !
مادرش همیشه می گفت :
شک ندارم که این پسر ، گرگِ خوبی خواهد شد !
سریرعمید