|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|

دو روز است به من خیره شدی که چه !
تقصیر خودت است !
من همان اول گفتم تاب نمی آورم !
گفتی نه !
گفتم لااقل چشمانم ببند تا نبینم !
گفتی نه !
گفتم لاقل بینی ام را ببند تا نبویم !
گفتی نه !
گفتم آغوشت تنوره کشد من ذوب شده ام !
گفتی نه !
گفتم نَفست لَفافم شود آب می شوم !
گفتی نه !
گفتم ...
باز که خیره ای !
اگر من خیره به تو مانده ام دلیل دارد !
خودت هم می دانی !
آزارت می دهد بیا پلک هایم را ببند !
خوب من که نمی توانم !
ناسلامتی مرده ام !
سریر عمید
دریاچه بختگان - آن روزها ...

دریاچه بختگان - این روزها ...

به وجودم : الف !
هیچ و دلمْ پیچ و نگهْ واله آن پیچ و دو لبْ در خم ِ آن پیچ و تعقل ز ِ کفم رفت
بود و همه عود و در آن لحظه موعود و بغلْ در کفِ آن رود و نَفس از قفسم رفت
سریر عمید
قول می دهم که خودم را خیس نکنم ...
قول می دهم که پا به پا نکوبم ...
قول می دهم که خِر خِر نکنم ...
قول می دهم که سرم را ، کَم خَم کنم ...
فقط جان ِ موهایت ، سر ِ اعدامم بیا !
سریر عمید