|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
یکی بود ! یکی نبود !
زیر این سقفِ کبود ، توی این بود و نبود ،
شهری بودْ زخم و کبود !
همهْ آدم هاش خمود !
نه یه باغچه ، نه یه رود !
یه روز از همین روزها ،
پیر ِ دیر ِ شهر ما ،
اومدش آب بخوره ، افتاد و دندونش شکست !
شهر ما شلوغ شدش !
همهْ آش ها شور شدش !
آسمون آبی نبود !
شب ها مهتابی نبود !
روزها تاریک و سیاه !
همهْ زنها پا به ماه !
شهرْ دیگه عزت نداشت !
دیگه حتی مَرد نداشت !
همهْ از دَمْ داس به دست ، مثل آدمهای پَست ،
برای ِ یه حَبْ نگین ، اسم ِ خاک و نام ِ دین ،
قربونی کردن پیرمون !
هیچی نداره شهرمون !
مابقی ماجرا ،
چون بدآموزی داره ،
صحنه های پر جنون ،
خشم و خون ریزی داره ،
قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید !
سریر عمید
این تب که از بوی شماست !
این های که از روی شماست !
این غرقه در چشم شما !
این خیره در قد شما !
این لب که در مدح شماست !
این شب که در خواب شماست !
این سالک موی شما !
این لولی خوی شما !
یا می چشد شهد شما !
یا جان دهد محض شما !
سریر عمید
تقدیم به الف
چند سرفه کرد
و مرد !
نوزادی که
بلعیدن نمی دانست !
راز حیات را !
*این نوشته به درخواست سه نفر از دوستان ، بعد از چهار سال مجددا در کلمه آمده است .