به او برای یک عمر بودنش
و بدرقه ای برای نبودنش.این تب که از بوی شماست !
این های که از روی شماست !
این غرقه در چشم شما !
این خیره در قد شما !
این لب که در مدح شماست !
این شب که در خواب شماست !
این سالک موی شما !
این لولی خوی شما !
یا می چشد شهد شما !
یا جان دهد محض شما !
س.عمید
پانوشت:
این را کمی آن سو ترک نوشتم.شه ری ور هشتاد و شش.آنجا هم هدیه اش داده بودم به او.
دیگر نه منی است نه اویی نه دلی که عاشقانه گوید.
روزگاری است که دیگر عشق معرفتی به دیدار قلم ندارد.
این روزها دلم صدای چرخ دنده می دهد جای تپش.
کاش کمی از ته دل می خوابیدم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط س.عميد
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تنها قرار بود
بدُزدَد نگاهِ تازی ِ تو!
نه آنکْ،
آتش زند!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط س.عميد
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
قناری،چَه چَهش که شد قدقد
باید کبابش کرد خورد!
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط س.عميد
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دیشب خودکشی کردم!
شبونه بردنم بیمارستان لقمان!
هرچی خواستم داد بزنم که ولم کنید تا بمیرم،نشد!
زبونم لمس شده بود!
خوابوندم روی تخت!
تخت خیلی برام آشنا بود!
شبیه تختی بود که هفته پیش مهدی رو روش شسته بودن!
گفت:"باید توش،شسته شو بشه!"
آب ذغال آوردن!
با قیف ریختن تو حلقم!
یه تشت آوردن!
هر چی عشق بود بالا آوردم تو تشت!
قرمز نبود سیاه بود!
عین لبهام!
گفت:"مسمومیت رفع شد!"

سریرعمید
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط س.عميد
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: