|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
.jpg)
آخرین باری که تنها بودم ،
16 بهمنِ بیست و هشت سالِ پیش بود که داشتم رحمِ مادر رو ترک میکردم.
دیگه تنها نبودم
تا این روزها.
تنهایم این روزها.
این روزها تنهایم.
خیلی تنهایم این روزها.
امروز خیلی تنهایم.
بیست و هشت سالِ پیش ،
این تنهایی به خاطر یک اتفاق بود
و امروز
این تنهایی به خاطر یک انتخاب.
خدا رو شکر که خدایی هست که برایم خدایی کنه.
تنهایم
و کمی
خاک آلود.
س.عمید

-تا چند می شمری؟
-نمی شمرم!
-اینجوری که نمی شه چشم گذاشت.باید بشمری تا من یه جا قایم شم.
-نمی شمرم!قایم موشک بازی نمی کنم که.
-آها!پس داری گریه می کنی.
-نخیرم!هیچم گریه نمی کنم.
-ا...!!اگه راست می گی پس چرا اینجوری وایسادی؟
-دارم می شمرم!
-دروغ گو!تو که گفتی بازی نمی کنی.
-هیچم دروغ نمی گم!بازی ام نمی کنم!فقط می شمرم!
-چی رو؟
-...
-دیدی الکی می گی!
-دارم مامانم رو می شمرم!
-مگه چند تا مامان داری؟
-یکی!
-؟
-می خوام ببینم مامان چند تا بوده بعد شده یکی!
-مگه چند تا بوده؟
-آره!خودم دیدم.
-کجا؟
-پیش بابا!
-...
-دو تایی رو دو تا تخت.
دو تا آقا دو تاییشون رو آوردن.
-...
-بابا یکی بود!
-...
-مامان چند تا!
پا اینوریش و اون دست النگوییش یکی .
موهاش و چشم هاش...چشم هاش نه!چشمش.آخه یه چشمش نبود.با این دوتا...
راستی...
مامان تو چند تاست؟
سریر عمید