|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|

-تا چند می شمری؟
-نمی شمرم!
-اینجوری که نمی شه چشم گذاشت.باید بشمری تا من یه جا قایم شم.
-نمی شمرم!قایم موشک بازی نمی کنم که.
-آها!پس داری گریه می کنی.
-نخیرم!هیچم گریه نمی کنم.
-ا...!!اگه راست می گی پس چرا اینجوری وایسادی؟
-دارم می شمرم!
-دروغ گو!تو که گفتی بازی نمی کنی.
-هیچم دروغ نمی گم!بازی ام نمی کنم!فقط می شمرم!
-چی رو؟
-...
-دیدی الکی می گی!
-دارم مامانم رو می شمرم!
-مگه چند تا مامان داری؟
-یکی!
-؟
-می خوام ببینم مامان چند تا بوده بعد شده یکی!
-مگه چند تا بوده؟
-آره!خودم دیدم.
-کجا؟
-پیش بابا!
-...
-دو تایی رو دو تا تخت.
دو تا آقا دو تاییشون رو آوردن.
-...
-بابا یکی بود!
-...
-مامان چند تا!
پا اینوریش و اون دست النگوییش یکی .
موهاش و چشم هاش...چشم هاش نه!چشمش.آخه یه چشمش نبود.با این دوتا...
راستی...
مامان تو چند تاست؟
سریر عمید

سلام .
ببخشید .
ما هفته پیش مردیم .
اینقدر سوختیم که مردیم .
وسط همین جا .
آخ که چقدر پوستم رو دوست داشتم .
حیف .
ور اومد .
گشنه ام شد ، خوابم اومد .
خوابیدم .
خواب دیدم .
خودم و زیر پای مادر .
مادرم مویه کرد .
گفت بچه ام مرد .

بو می آد .
دوست ندارم .
من رو می خوان بذارن پیش چند تا مرد لخت .
من به تنها لختی که عادت دارم مادرمه .
این ها بو می دن .
قنداقم بو می ده .
خوابم نمی بره .
سریر عمید
با آن رنگْ رنگْ بافه نافه نافله ، سینه ات را بقچه پیچ کردم و پشت آینه گذاشتم .
شاید امشب بمیرم !

س.عمید
یکی بود ! یکی نبود !
زیر این سقفِ کبود ، توی این بود و نبود ،
شهری بودْ زخم و کبود !
همهْ آدم هاش خمود !
نه یه باغچه ، نه یه رود !
یه روز از همین روزها ،
پیر ِ دیر ِ شهر ما ،
اومدش آب بخوره ، افتاد و دندونش شکست !
شهر ما شلوغ شدش !
همهْ آش ها شور شدش !
آسمون آبی نبود !
شب ها مهتابی نبود !
روزها تاریک و سیاه !
همهْ زنها پا به ماه !
شهرْ دیگه عزت نداشت !
دیگه حتی مَرد نداشت !
همهْ از دَمْ داس به دست ، مثل آدمهای پَست ،
برای ِ یه حَبْ نگین ، اسم ِ خاک و نام ِ دین ،
قربونی کردن پیرمون !
هیچی نداره شهرمون !
مابقی ماجرا ،
چون بدآموزی داره ،
صحنه های پر جنون ،
خشم و خون ریزی داره ،
قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونه اش نرسید !
سریر عمید
چند سرفه کرد
و مرد !
نوزادی که
بلعیدن نمی دانست !
راز حیات را !
*این نوشته به درخواست سه نفر از دوستان ، بعد از چهار سال مجددا در کلمه آمده است .

دو روز است به من خیره شدی که چه !
تقصیر خودت است !
من همان اول گفتم تاب نمی آورم !
گفتی نه !
گفتم لااقل چشمانم ببند تا نبینم !
گفتی نه !
گفتم لاقل بینی ام را ببند تا نبویم !
گفتی نه !
گفتم آغوشت تنوره کشد من ذوب شده ام !
گفتی نه !
گفتم نَفست لَفافم شود آب می شوم !
گفتی نه !
گفتم ...
باز که خیره ای !
اگر من خیره به تو مانده ام دلیل دارد !
خودت هم می دانی !
آزارت می دهد بیا پلک هایم را ببند !
خوب من که نمی توانم !
ناسلامتی مرده ام !
سریر عمید
قول می دهم که خودم را خیس نکنم ...
قول می دهم که پا به پا نکوبم ...
قول می دهم که خِر خِر نکنم ...
قول می دهم که سرم را ، کَم خَم کنم ...
فقط جان ِ موهایت ، سر ِ اعدامم بیا !
سریر عمید

وقتی دندان هایش را با قدرتِ تمام ، در گردن ِ آن بیچاره فرو کرد ،
انگار که در ِ شامْ پاین باز کرده باشند ،
خون ، در دهانش فواره زد !
طعم ِ لذیذِ خون ِ داغ ، نگاهش را لبریز ِ لبخند کرد !
مادرش همیشه می گفت :
شک ندارم که این پسر ، گرگِ خوبی خواهد شد !
سریرعمید
از وقتی راه رفتم
هر روز عصر ، به عشق این لحظه ، چشم به در می دوختم !
لباس هایش را که عوض می کرد ، روی کاناپه یَله می داد و می گفت :
" بیا بغل بابایی دُخمَل خانوم ! "
بعد می پریدم توی بغلش و یک ساعت نوازشش می کردم و نوازشم می کرد !
دیروز عصر ، مثل همیشه پریدم روی پاهایش !
گفت: " چشمات برق بلوغ می زنه دُخمَل خانوم ! "
دست هایش را حلقه کرد و زیر سینه هایم گره زد !
شروع کرد به بوسیدن و بوییدن !
حس کردم یک چیزی در او زیر بدنم آرام ، رشد کرد و سفت شد !
حرکت دانه های عرق سردی که بر بدنم نشسته بود ، دیوانه ام می کرد !
مثل گلوله ای سرخ ، از جا کنده شدم و به سمت اتاق دویدم !
...
آغوشی که در آن کودکی می کردم ، مُرد !
اولین مردی که از بلوغم تحریک شد ، پدرم بود !
سریر عمید
نه به خاطرتاریکی !
به خاطر خوابیدن !
نه به خاطر اینکه خودم مجبور بودم بخوابم !
به خاطر اینکه پدر و مادرم می خوابیدن !
نه به خاطر اینکه دوست داشتم پیش من باشن !
به خاطر اینکه گریه می کردم وعذاب می کشیدم از صدای خوابیدنشون !
به خاطر اینکه پتو تو گوشم می کردم تا ارتعاش ماچ های آب دار پدرم
و ناله های یکنواخت مادرم ، دیوانم نکنه !
پدرم پنج ساله مُرده !
اما من هنوز هراس دارم از تموم شدن روز !
عذاب می کشم و گریه می کنم موقع خواب !
به خاطر اینکه مادرم پیر شده و شبها درد می کشه !
سریر عمید
تنها نظرکی بس بود تا چون آن موی مضطرب و پریشان ٬
زنده بودن را به باد سپرد و دل را به دریا ...
و آن دو چشم که چون قهوه ٬ تلخ بود و به مانند همه آن داستانک های
عشقْ بستر ٬ مست !
چه پریشان حالی ٬
که چرا می داند و می فهمد که آن مرمرینْ پای ِ خوش تراش
و آن وحش ِ آغوش ٬ زیباتر است از آن اندیشه نهفته در سر
و عشقی که بیشتر و کمترش میان آن مزایده بدن ٬
محلی از اعراب ندارد ...
دست در جیبی می کند که کک هایش از فقر جان می سپرند
و قدم های آشفته ایی که درون دریا گم شد ...
س.عمید
بهار ۸۳
با حرص پک محکم دیگری زد و دود غلیضش را با ولع تمام بلعید .
زرد و سرخ بود بین انگشتانش آنقدر که فیلتر در دستش می سوخت .
انگار که دوا گلی مالیده باشند یا حنا .
گفت : " هیچکس مثل سیگار به آدم وفا نداره ! با اینکه می دونه ته خط
له می شه زیر دست و پات ولی باز تا آخر باهات می سوزه ! "
س.عمید
دم ِ غروب ٬ وقتی دیدم اون زن چه حالی شد از مردن ِ پسرش
با خودم عهد کردم ٬ تا مادرم زِنده است نمیرم .
س.عمید
شاید اصلا فکرش رو نمی کرد وقتی تو دنیای کوچیک و تاریک رحم مادرش در
اضطراب ورود به دنیای زمینی هاست ، درست بغل گوشش مرگ و تولد در حال
هم آغوشی ان .
فقط ناله های خفه لولیدهْ درهمی رو می شنید ، که اصلا نمی فهمید یعنی چی ؟!
آذین کوچولو امروز ۳۶ ساله شد و هنوز باکره است !
خیلی وقته دیگه می دونه اون ناله ها یعنی چی ؟!
س.عمید
ترکه آلبالویی که چون عروسی تراشیده می ماند ٬ به زیر چاکْ چاکْ گلوی پیر زن ٬
بیشتر خودنمایی می کرد .
تمام مدال های شجاعتش ٬ از ضرب این ترکه ٬ بر سینه چروکیده چنین زنانی
به دست آمده .
انفجاری و فریاد هایی خفهْ در غبار .
و دستی به انتظار صلح ...
س.عميد