|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
روزگار ِ بی من بودن بر تو خوش
زندگی ، بی من آزمودن ، بر تو خوش
چشمها ، بی سایه بستن بر تو خوش
مردمک ، از نور بستن ، بر تو خوش
اشک ، از چشم رخت بستن بر تو خوش
ارغوان و ارغنون ، بر آن دو لبها ، بر تو خوش
پیکر از چنگم زدودن بر تو خوش
عاشقی ، بی من آموختن ، بر تو خوش
س.عمید

این تب که از بوی شماست !
این های که از روی شماست !
این غرقه در چشم شما !
این خیره در قد شما !
این لب که در مدح شماست !
این شب که در خواب شماست !
این سالک موی شما !
این لولی خوی شما !
یا می چشد شهد شما !
یا جان دهد محض شما !
سریر عمید
تقدیم به الف
به وجودم : الف !
هیچ و دلمْ پیچ و نگهْ واله آن پیچ و دو لبْ در خم ِ آن پیچ و تعقل ز ِ کفم رفت
بود و همه عود و در آن لحظه موعود و بغلْ در کفِ آن رود و نَفس از قفسم رفت
سریر عمید
چهار سوی ِ رد ناله هایت را
بر تنومندی دندانم
خط کشی کردم !
...
" با وضو وارد شوید "
سریر عمید

اوی من !
گلها را برای تو خریده ام !
به یاد آن لب که به عقد سینه ات درآمد !
و عروج اشکم به قنوت آوازت !
حضرت !
طرّه ایی مو لطفأ !
وضوی پرواز ساخته ام !
س.عمید
برهان آن لحظه تلخ
اعدام یک فرشته بود
ای خالق ماهان و جم
هیهات از این گور عدم

لغزش بوی یک نگاه
دست من و بوسه آه
بر نفس ِ سینه تو
در قفس ِ آینه ها
دردِ یک زخمِ لوند
شوق آن جیغ ِ سیاه
کارِ سقائک مست
لبْ به لبْ هجرت ِ ماه
سِحر پیغمبر پیر
افروز ِ مانا ، سایه ها

آسمان .
رگبار ِ گل سرخ .
من و تو .
عریان .
دست بر گردن .
برقص !
بوسه ات
جَلد من است ...
س.عمید
هشتاد و چهاری که چهارش پنج می شود و این یعنی یک سال
بر عشق و محبتمان افزون .
شیدای عزیز و صادق ! تکتم دوست داشتنی ! فردای رفیق و لطیف !
آدم برفی گرم و پر شور ! همنواز ، غایب همیشه حاضر ! نازخاتون ،
مسافر عزیز من ! نیمکت 21 گرمی ریز بین ! ماه مرداب دل نواز !
فائزه روح انگیز و صمیمی ! نازلی کم پیدا ! آزاده خون گرم که کسل
شده از غصه هایم ! کلئوپاترای بهاری ! حمیدرضا سلیمانی گرامی و
بزرگوار ! بابونه گل و عزیز که سالی یکبار مرا می خواند !
مصطفی .ع متین ! ردپای ایام که همواره قدمش را ارج می نهم !
ساحل ، غریبِ آشنا و خوش بیان !
و اوی زیبا که عشقش مرا معنا می کند و وجودش مرا آرام !
و تو دوست عزیز کلمه !
پاکی و طراوت و پرواز ِ بهار ۸۵ بر همه شما خوش و مبارک !
لبخند عزیز !
و من مجنون آن قطره اشک
که بر گونه ات می غلطید
وقتی باران بارید
تن من
خیس باورهای زشت شد
عذابی که نازل کردی
تا آرام نمیریم
و خواندی اش فهم
یک لطف الهی .
توبه از آدمیت !
مرا ببوس
و به خاک بسپار ...
س.عمید
با هم به قافیه آمده اند !
کاهن
یاوه می گوید !
موج
شیهه می زند !
اورشلیم
دیگر مقدس نیست !
وَگ
به نبوّت می رسد !
آویده
سراپا عریان می آید !
س.عمید
![]()
من از آن باله روح
واله از رقص دو بال
سوخته طعم ِ نگاه
تشنه اشکِ گیاه
به جهان می پرمُ
روی خدا می بوسم
س.عمید
با نوح دست داده ام در برزخ ،
مسخ شده
در جفتِ نرِ آن کفتر .
به درگاهی ِ قبرم که آمدی
ارزن بپاش
جای گلاب
و بر سنگ
با اشکْ بکوب .
س.عميد

تو فقط حيرت کردی
از آن همه مرگ
که در سقوطم بود .
مشروع و نامشروع
ديگر
فرزندی سينه ات را نمی مکد .
به خوابت خواهم آمد
و تنهايی زشتم را
کابوس چشمانت می کنم .
س.عميد
جای معاشقه کلماتش با پروردگار
بر صحنه نمایش خالی است
:افروز فروزند
مویه بر استخرخون
در دشت سرخ ِ لاله گون
ضجّه بر بردارها
رقص ِ تن حلاّج ها
خنده بر مشق ِ جنون
انّا الیهِ راجعون
ترکه بر اشْراق ها
زخم تن ِ عمّارها
مرده بر امواج ِ شَط
بِاَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَت
س.عمید
که جشن ِ غلطیدن بود
در طُرّه ایی مو ،
و شکر ریزی لب
سرقتِ ثانیه را در پی داشت
باورِ یک سینهْ بهشت
بوسه را جَلدِ همان معنا کرد
و دلم را عاشق !
س .عمید
که سه رخ ِ پدر در گور
مرا منهدم کرد ...
از بختِ بدم آينه ها را بشکستند
پروانه دريدند و دو بالش به تو بستند
از بخت بدم از هرم نفس ، آينه خاليست
پريدن به تو دادند و مرا سوگ نشستند
س . عمید
آسوده باشید !
آغوشم باز است
بزنید تازیانه ها را
می دانم
یادگارهای جاودانه
پاداش قدم اهورایی است
و چه یادگاری
جاودانه تر از زخم .
بزنید !
پاداشم دهید !
...
س.عمید
پاهایت را بر ساحل بگذار
بعد ِ مرگ
تو را با موج
لمس خواهم کرد ...
س.عمید