|
به يگانه الفِ الفبای زندگی ام : او
|
می ایستم و یک دقیقه گریه نمی کنم...
60
59
58
57
56
55
54
53
52
51
50
49
48
47
46
45
44
43
42
41
40
39
38
37
36
35
34
33
32
31
30
29
28
27
26
25
24
23
22
21
20
19
18
17
16
15
14
13
12
11
10
9
8
7
6
5
4
3
2
1
.jpg)
آخرین باری که تنها بودم ،
16 بهمنِ بیست و هشت سالِ پیش بود که داشتم رحمِ مادر رو ترک میکردم.
دیگه تنها نبودم
تا این روزها.
تنهایم این روزها.
این روزها تنهایم.
خیلی تنهایم این روزها.
امروز خیلی تنهایم.
بیست و هشت سالِ پیش ،
این تنهایی به خاطر یک اتفاق بود
و امروز
این تنهایی به خاطر یک انتخاب.
خدا رو شکر که خدایی هست که برایم خدایی کنه.
تنهایم
و کمی
خاک آلود.
س.عمید
چقدر به گریه انداخت مرا این خنده ها !
پدر پیر از ترس آنکه به بهانه بردن من به خانه نریزند
و او و مادر را نیز از لگد پرانی ها بی نصیب مگذارند ، عکسی
بزرگ از آنی که دوستش نمی داشت به طاق خانه چسبانده بود تا
شفاعتش کند هنگام آشوب !
اکنون پدر آسوده و خفته این دنیا و سرمست آن دنیا است و مادر
هنوز دل نگران آن روز ها ... اما دیگر مخفیانه به دنبالم نمی آید
تا وصله کند پیرهن زخمی را !
یا غیاث المستغیثین !
یادت هست اجساد حل شده در دریاچه نمک را !؟

... و آن بارانی که قرار بود ببارد !
... او هنوز به انتظار نشسته !
...
...

چند صباحی است که دچار دردم و بیمار ...
عذر خالصانه مرا از کندی و تعلل در پاسخ دادن
به محبت های سرشارتان بپذیرید ...
سپاس بی کران نثارتان .
س.عمید